تبليغاتX
در گلستانه
 
چه بوی علفی می آمد!
 
بچه که بودم کارم ایراد گرفتن بود.بابام با اذان صبح میرفت مسجد.گفته بودم باید منو با خودش ببره.ولی نمیبرد.گیر میدادم ٬نمی برد.یه روز ظهر تو مسجد شکایتشو به یه روحانی کردم.اونم بهش توپید.بابام فقط لبخند میزد.تو راه بهم گفت:اگه برا نماز خوندن بیدارت کنم از مهرورزی خدا دوره.خیلی چیزای دیگه هم گفت.بیداری٬آزادی٬ عدالت و...همشو چون با چشم می دیدم ٬ یاد می گرفتم.

حالا بعد از گذشت اینهمه وقت ٬برگشتیم سالیان سال قبل از اون ماجرا رو داریم تجربه می کنیم.نمردیم و معنی مهرورزی رو یاد گرفتیم!

  نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 15:23  توسط رهگذر  | 

 

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

  نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 17:51  توسط رهگذر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM